ناراحت نمیشم نه بخاطر اینکه قلبی از سنگ دارم . اهمیت نمی دم نه بخاطر این که مغزی از سرب دارم .
ناراحت نمیشم چون نمی تونم از اینی که هستم ناراحت تر باشم . اهمیت نمیدم چون نمی تونم دیگه از این بیشتر بهش فکر کنم .
لبخند مصنوعی میزنم به لب . خدا رو شکر اندک ذوقی هم دارم و میتونم جوری بازی کنم که کسی نفهمه خندهام مصنوعی هستش . فکر کنم ذهنم رد داده ... .
دیگه نمیخوام به کسی بگم ناراحت هستم . دیگه به کسی نمیگم که من شکستم و در حال فرو ریختن هستم . دیگه نمی گم من افتادم توی باتلاق خودم و فقط مسئله زمان مطرح هستش ... . دیگه برای کسی از هزار تو های لعنتی که توش گیر کردم نمیگم . بین من و بقیه همیشه یه دیوار شیشه ای بود ، هر چقدر هم شفاف ولی باز منو گیر انداخته بود ... .
دوست دارم بلند داد بزنم . نمی تونم . سینه ام خسته تر از آن است که نعره ای سر دهد . چشمانم بسته میشود اما خوابی در کار نیست . خلسه ها هستند که مرا به آغوش می کشند ... .
باید ادامه بدم . هر چقدر هم سخت . دست هام هر چقدر هم کوتاه باید به آخرین امید ها محکم چنگ بزند .
دیگه به کسی نمیگم ... .
برچسب: خندم,
نویسنده: کاوه خوشنام